ماه مهر ماه مدرسه

بهم گفتن خلاصه ننویسم این پست شاید کمی طولانی بشه چون جزییات داره

یکم از نداشته هام بگم از سال های اول مدرسه، زمان ابتداییم...

همیشه همه بچه مدرسه ایی ها ذوق کیف خریدنو روپوش نو خریدنو مداد و خودکار خریدن برای سال جدید داشتن.

اما من که کهنه پوش بودمو از سال های اول مدرسه ام حسرت یه جعبه مداد رنگی فلزی داشتم 

اینو هم بگم هنوزه که هنوزه وقتی میرم بیرون با اینکه 25 سالمه پشت ویترین مغازه های تحریر فروشی ها محو تماشای مداد رنگی ها میشم. از اون 24 رنگی های با قاب فلزی

نخندین بهم خجالتخب جای من نبودین که30-40 نفر همکلاسیت داشته باشن تو نداشته باشی. اون موقع ها کلاسا شلوغ بود سه نفری مینشستیم.

موقع نقاشی کشیدن یادم میاد من عذاب میکشیدم با نوک مداد رنگی های بیخودم. اخه همش باید نوکشون کلفت میبود چون وقتی میتراشیدم نوکشون میفتاد فکر کنم اسم مارکشون سوسمار بود.

من هیچ وقت خوراکی برای مدرسه بردن نداشتم هیچ وقتم پول نداشتم از بوفه مدرسه خرید کنم، مادرم که نداشتم نون پنیر یا هر لقمه دیگه صبحا بزاره تو کیفم. یادم میاد یه خوراکی بود همه بچه ها میخریدن اسمشون نرمک بود الانم هست یادم نمیره چقدر دلم میخواست بدونم چه مزه اینزبان

یادم میاد سر صف مدرسه خانواده ها میومدن به بچه هاشون هدیه میدادن بعد پشت بلندگو اسمشون رو صدا میزدن که بیان هدیه بگیرن بعد بقیه بچه ها که تو صف بودن براشون دست میزدن اما من خانواده ای نداشتم که برام بیارن.

وای روز معلم که روز عذابم بود دیگه از خجالت آب میشدم به خاطر اینکه چیزی نداشتم بدم. سر کلاس مینشستیم بعد نوبتی از سر جامون بلند میشدیم میرفتیم هدیه میدادیم به معلم بعد معلم بازشون میکرد و تشکر میکرد. من اونموقع با هزار بدبختی یه جوراب زنونه کادوپیچ کردم دادم به معلم به معلمم گفتم ترخدا بازش نکن. آخه خجالت میکشیدم جلو بچه ها که مسخره ام کننو بهم بخندن.

حتی من با نایلون هم دو روز مدرسه رفتم، کتابامو توش ریختم. چون کیفم زیپش پاره شده بود باز میموند.

یبار تو نماز خونه مدرسمون مراسم عزاداری امام حسین بود هممون رفته بودیم تو نماز خونه بعد چراغارو خاموش کرده بودن تاریک شده بود مداح هم میخوند. همه هم سن و سالای من یا دنبال شیطنتای مختص سنشون بودن و گه گداری هم میخندیدن، اما من زجه میزدم به دردای خودم انقدر گریه کردم انقدر گریه کردم تا چشام سرخ شده بودن بعد اتمام مراسم بچه ها که چه عرض کنم معلما هم با تعجب به چهره گریه کرده من نگاه میکردن.چون صدا به صدا هم نمیرسید به خاطر صدای مداح راحت بودم، حسابی گریه کردم.

خب دیگه ار کمبودهای کودکیم بگذریم که گوشه ای ازشون گفتم بریم به ادامه ماجرا...

زمان مدرسه داشت میشد منم خودمو برای مدرسه و ثبت نام آماده کرده بودم. رشته امو انتخاب کردم.

هر روز میرفتم مدرسه و برمیگشتم و خوشحال بودم. با اینکه مجتبی هم بهونه گیری هایی میکرد. مثلا اگر یه روز حال نداشتم میگفت چیه کسیو دیدی چی شده؟؟ منظورش این بود حتما با پسر دوست شدی. یا اگه به خاطر حرفاش ناراحت میشدم و باهاش برخورد میکردمو جوابشو میدادم میگفت مدرسه پرت کردن؟ اینارو دیگه از کجا یادگرفتی؟ بعدش پا میشد کتاب دفترامو پاره میکردگریه

منم چسپشون میزدم. این روند پاره کردن کتابام چند بار تکرار شد دیگه انقدر جر خوردن نمیشد چسب زد. چند سری هم نذاشت برم مدرسه.

تا اینکه معلممون از وقتی کتابامو دید بهم گفت چرا کتابات اینطوریه منم که به یک پشتوانه احتیاج داشتم باهاش صحبت کردم و همه چیو گفتم.

رفتیم پیش مدیر مدرسه معلمم جریانو گفت. خانم مدیر گفت چرا زودتر قبل از اینکه ازدواج کنی نگفتی باز شاید کاری میشد کرد شاید میشد نذاریم ازدواج کنی اما الان تو همسرشی کار خیلی سخته.

همسر خانم مدیر وکیل بود بهش جریانو گفتن ایشونم گفت باید مدارک برای آزار و اذیت هاش داشته باشه و شاهد هم داشته باشه تا بتونه طلاق بگیره از این آقا. راه سختی بود کاری از دستم برنمیومد.تو ملا عام اذیتم نمیکرد که بگم مردم شاهد باشید...

گذشت و من پیگیر این دادگاه کشی و ... اینا نشدم. درسمو میخوندم و سعی میکردم هرچی میگه گوش کنم و هرکاری میخواد انجام بدم تا اذیتم نکنه.

توی مدرسه خیلی خوش میگذشت با بچه ها. میگفتیم میخندیدم بازی میکردم خیلی حال میدادقلب دوست نداشتم هیچ وقت اونروزا تموم بشه.

همش بچه ها ازم سوالای ازدواج میپرسیدن. همیشه یه غربتی داشتم. این بود که دنیام با دنیای اونا فرق داشت اونا دنبال بازیگوشی و شیرین کاریو شیطنت بودن و دنبال این بودن برن تفریح کنن برن اردو، اما من بعد مدرسه دنبال نطافت منزلو رخت شستنو غذا پختن بودم. آخرش هم باید غر میشنیدم.

اون موقع دخترای کلاسمون دنبال این بودن که چطوری خانواده هاشونو راضی کنن تا ابروهاشونو بردارن،بعدش میومدن به من میگفتن تو دیگه چرا تو که شوهر داری بردار ابروهاتو. 

تو حین مدرسه نمیشد ابرو برداشت. 

وقتی تعطیلات عید شد به مجتبی گفتم بهم پول میدی برم آرایشگاه گفتش برای کی میخوای بزک کنی!!!دیگه گفتم عید میخواهیم بریم شهرستان پیش خانوادت میخوام مرتب باشم گفت لازم نکرده.

مجتبی مادرش فوت کرده بود یه پدر پیر معتاد با یه برادر شر داشت؛ برادرش از خودش کوچیتر بود. مجتبی توی یه خانواده بد بزرگ شده بود که دزدی هم میکردن.

یه روز عید رفتیم به خانواده اش سر بزنیم خونشون تو روستا بود. خانواده اش تا حالا منو ندیده بودن...

 

ادامه اش در آیندهمژه 

/ 14 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sevil

سلام درسته خاطراتت ناراحت کننده است ولی اینو باورکن اون زمان همه ما اینجوری مدرسه می رفتیم اینجوری لباس می ‍چوشیدیم مثلا تغذیه مدرسه مون همینطوری بود و روز معلم عزا می گرفتیم حسرت بعضی چیزها رو هم الان داریم به خدا همش رو راست گفتم با اینکه چدر مادر دلسوز و مهربانی بالا سرمون بود و هست خدا رو شکر ولی چرا اینجوری بود چون ما بچه دهه 60 بودیم چون جنگ تازه تمام شده بود چون مملکت تازه داشت خودش رو جمع و جور میکرد چون چدرمادرمان داشتند تمام سعیشون رو می کردند تا تکه های زندگی رو سرجاشون نگه دارند تا یه وقت از هم نچاشه چس بدون فقط به خاطر نداشتن مادر شرایط تو اینجوری نبوده ماهم بنا به شرایط دیگه مثل تو حسرت خیلی چیزها را خوردیم امیدوارم حال الانت خوب باشه و هیچوقت تو زندگیت کلمه حسرت نباشه ولی اینو بدون اگر کمبود نباشه کلمه دارا بودن و ثروت مزه ای نداره چرا که زندگی بدون کلمه مرگ بی ارزش ترین چیزهاست خوب دیگه زیادی سخنرانی کردم [نیشخند] ببخشید

وحید53

دوم ابتدایی کلاس خانم خیام اگه زنده اس سلامت باشه تنها سالی که معدلم بیست شد مامانم برام یه جعبه فلزی اب رنگ مداد رنگی بیست چهارتایی خرید ترم9 یا دهم دانشگاه هم 17 واحد معدل 18 قبول شدم این دو تا معدم بالا بوده . انقدر برام هدیه کم خریدن که یادمه این انگشت شمار ها . امروز برا بچه انقد وسیله می خرن که نگاش نمی کنه پرتش می کنه البته سه سالگی که حس مالکیت به وجود میاد اون اسباب بازی که بدش ازش میاد اگه یه بچه بهش دس بزاره غوغا می کنه

وحید53

گریه را به مستی بهانه کردم شکوه ها ز دست زمانه کردم))

وحید53

کتاب که کاغذ و جوهره اگر چه ادم چیزی رو که دوس داره خرابش کنن ناراحت می شه اما مهم دله که قربانی یه فرهنگ غلط متعصبانه شده

majid

سلام. فکر نکن فقط خودت این مدلی بودی قدیما اکثرا همه این مدلی بودن ، حتی واسه خرید دفتر کتاب. من یادم نمی اد تا حالا پدر مادرمو مدرسه برده باشم. حتی کارناممو خودمو می گرفتم.... راستی دوست داشتی منو به عنوان پیراهن مبل نگین لینک کن موفق باشی

M@ry@m

وای من اگه به جایه تو بودم فرار میکردم از دستش یا باهاش دعوام میشد خیلی صبوری تو خوش به حالت من که اینقد صبور نیستم[لبخند]

ملکه آفتاب

رمز لطفا؟

فرشاد

سلام وبلاگ زیبایی دارید ،خوب مینویسد ،تقریبا از روز اول شروع نوشتنون هر روز به وبلاگتون سر میزنم ،قلم روانی دارید،اما سر گذشت سختی را پشت سر گذاشتید ،خیلی متاثر شدم به وبلاگ منم سر بزنید hesegharib880704.persianblog.ir/

صهبای عشق

درسته خیلی سختی کشیدین، و داستان زندگی تون واقعا غم انگیزه و عبرت‌آموز، ولی بالاخره هر انسانی تو سختی‌ها رشد می‌کنه. نمی خوام بگم کسی که امکانات داره و تو ناز و نعمت بزرگ شده، پیشرفت نمی‌کنه؛ نه. منظورم این نیست. ولی واقعیت اینه که آدم هایی که تو سختی بزرگ می‌شن، اگه شرایط تربیتی خوبی براشون فراهم باشه، از نظر روحی و انسانی خیلی بزرگوارتر و در برابر سختی‌ها مقاوم‌ترند. تفاوت انسان‌هایی مثل شما با نازپرده‌ها اینه که اونا وقتی با مشکلات مواجه می‌شن آرامش شون به هم می‌خوره و مشکلات، لذت زندگی کردن رو ازشون می‌گیره ولی حل همان مشکلات برای افرادی مثل شما، مثل آب خوردنه... بالاخره دنیاست وقانون طبیعت دنیا اینه که بعد از هر سختی، خوشیه. داستان زندگی تون رو کامل نگفتین؛ ولی یقین دارم الان دوران خوشی‌تونه. با روح بزرگی که خدا در سختی‌ها بت هدیه داده، انشاءالله در خوشی‌ها بهترین‌ لذت‌هارو ببری و در سختی‌ها، روحتو بزرگ‌تر کنی برای پذیرش لذت‌های بالاتری که در آینده منتظرت هست.