پایان دوشیزگی و آغاز زنانگی

تا اونجا گفتم که من عروس شدم اونم به اجبار.

اردیبهشت ماه در پونزده سالگی من عروس شدم.

خیلی کوچیک  بودم مگه نه؟

خیلی اونروز بهم سخت گذشت اما از طرفی هم دیگه خسته شدم از بی کسی و سر بار بودن. دوست داشتم دیگه فقط غصه خودمو بخورم نه غصه زندگی پدر و زن بابا و خواهر.

اونروز با آقای م؟ نه دیگه اونروز با مجتبی (همسر) رفتیم رستوران و دوری زدیمو برگشتیم خونه.

اصلا نمیتونستم تحملش کنم دوست نداشتم باهام حرف بزنه همشم سرم پایین بود و مدام میگفت منو نگاه کن من به خاطر حیام نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم .

واقعا علم روابط زناشویی خیلی ضعیفی داشت. این جز افتخارات و عرضه مرد هستش که همسرشو برای روابط زناشویی از لحاظ روحی آماده کنه.

نه نازی نه نوازشی نه حرف آرامش بخشی هیچیو هیچی یه آدم بی منطق که هیچی از زندگی زناشویی حالیش نبود. خیلی رابطه بدی با من داشت...

همیشه اولین ها توی یاد آدم ها میمونه!

خلاصه اونشب بدون رضایت من و با داشتن استرس از طرف من  کارشو انجام داد.

روزها و هفته ها گذشت 

و من هر روز ازش متنفر میشدم. هر روز برای دل خودم خونه رو مرتب میکردم غذا درست میکردم.

مجتبی صبح میرفت سر کار و شب میومد خونه. انقدر هم بد دل بود اجازه نمیداد من برم بیرون و در خونه رو هم قفل میکرد. خیلی دیوونه بود. هفته ها بود که من رنگ آدم رو ندیده بودم مجتبی هم منو تا یه پارک هم نمیبرد. فقط منو میبرد مدرسه تا امتحان نهایی رو بدم اونموقع اول دبیرستان بودم.

گاهی وقتا شبا دیر میومد یا صبح میومد. روزا گذشت و بی مهری که از مجتبی میدیدم هیچ با اینکه من ازش متنفر بودم حتی کاری نمیکرد تا خودشو تو دلم جا کنه.

یه روز قرار بود نامه بیاد دم در مجبور شد در خونه رو باز بزاره و کلید رو هم نبره منم از خدا خواسته رفتم لباسامو پوشیدمو فورا از روش ساختممژه.

اگر مریض میشدم منو دکتر نمیبرد میگفت این قرصو بخور خوب میشی اونو بخور خوب میشی.

یه شب دلدرد بدی گرفته بودم مجتبی هم خونه نبود دو زانو روی زمین بودم از شدت درد زمینو و زمانو چنگ میزدم.

(اگر زمان مسائل ماهانه زنان فشار عصبی بهم وارد بشه دلدردم چند برابر میشه)

توان اینو نداشتم لباس بپوشم یه روسری سرم کردمو رفتم تو خیابون تا به همسایه بگم منو دکتر ببره که وسط کوچه از درد دراز کشیدم از درد به خودم میپچیدم مرد همسایمون منو دبد اومدن منو بردن دکتر. بعدشم با زدن دو تا آمپول دردم بهتر شدم. منو برگردوندن خونه اما هنوز مجتبی خونه نیومده بود. مرد همسایمون خیلی ناراحت شد که  میگفت شوهرت پس کجاست؟ منم در جواب گفتم سر کاره. و بهشون سپردم که نگید منو بردین دکتر. ترس اینو داشتم بیاد کتکم بزنه که کلید از کجا اوردی.مونده بودم چطوری پول دکتر رو بهشون برگردونم چون مجتبی بهم پول نمیداد.

کم کم تابستون داشت تموم میشد و مهر میومد حال هوای مدرسه و بوی مدرسه میومد و منم از مجتبی خواستم تا برای مدرسه ثبت نام کنم اما مجتبی گفت نه ول کن اعصاب ندارم. با خواهشو تمنا و گریه زاری راضیش کردم برم مدرسه و اونم اجازه داد...

ادامه داستان در آینده

 

/ 12 نظر / 60 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه دختر 21ساله

سلام عزیزم داستانت رو میخونم..زندگی سختی داشتی...بی صبرانه منتظر بقیه ش هستم

وحید53

مزخرف ترین ایده ها رو اسمش رو گذاشتن تعصب مردای مریض تنوع طلبی که آلوده ترینند و تهمت بدی به همسرشون می زنن یا خیای بد دلن چون خودشون همیشه چشم شون به ناموس مردمه

ملکه آفتاب

لینکی گلم اگه دوست داشتی لینکم کن خانوم خوشمله[قلب]

خاطرات یک تنها

خودم غصه ام الان کم نیست ایت داستان شما خوندم بیشتر حالم گرفت [ناراحت]

آرزو

سلام خوبيد ؟ دو تا مطلب اولتونو خوندم خيلي عالي بود خواستم ازتون تشکر کنم و همينطور ازتون دعوت کنم به سايت منم سر بزنيد و در صورتي که مايل بوديد يک وبلاگ خوب هم در سايت ما بسازيد شما فرد توانايي هستيد باعث افتخار مون هست به جمع کاربران سيستم وبلاگدهي ما بپيونديد، www.sitearia.ir

ناشناس همیشگی

چطوری؟!؟! اوضات چطوره!؟؟!

ملکه آفتاب

زود باش آپ کن منتظر بقیه اشم

M@ry@m

عجب خیلی بده به زور شوهر کنی الان حالتون بهتره؟؟[سوال]