روز عروسیم

سلام دوستای گلم

حالتون خوبه؟ قلب انشالا که در سلامت کامل به سر میبریدقلب

تا اونجایی گفتم که خواهرم خودشو الکی زد به مریضی تا من نتونم باهاشون برگردم.

بعد از صحبت های آقای م. و سیلی خوردن من، من رفتم روی مبل نشستم و زار زار گریه کردم و آقای م. هم سیگار کشید. آقای م. بهم میگفت لگد به بخت خودتت نزن کسی دختری که از همه جا رونده باشه رو نمیگیره، من دستم به دهنم میرسه همه جی برات فراهم میکنمو توام زندگیتو بکن دیگه مگه چی میخوای. من نمیدونستم دیگه باید چی بگم سنمم کم بود فقط میدونستم حالم ازش به هم میخوره.

بعدش هم منو برگردوند خونمون و تحویل خانواده ام داد و قرار مدار رو گذاشتن که صبحش بریم محضر عقد کنیم.

اصلا شب نتونستم بخوابم تمام وجودمو استرس و اضطراب گرفته بود میخواستم صبح اصلا نرسه. میخواستم برم زن بابامو بیدار کنم بگم این بابای من مال تو من میزارم میرم ترخدا دست از سر من بردار. دوست داشتم فرار کنم اما خب جراتشو نداشتم میترسیدم گرگای خیابون بلا سرم بیارن. همیشه دوست داشتم فرار کنم اما جای بهتری پیدا نمیکردم که در امان باشم واسه همین تصمیم میگرفتم بمونم خونه تا حداقل نام بد بودن رو به دوش نکشم.

صبح شد و قرار شد آماده بشیم بریم محضر. یادم میاد زن بابام یه دست لباس بهم داد و گفت تنت کن بریم ولی من تنم نکردم آخرش به زور کتک زدن و هول دادنم دیگه زد تو سرم و تنم کرد و با ناخنش رو صورتم میکشید. آخه بهم حسودی میکرد من نسبت به دخترش و خودش خیلی چهره زیبایی دارم. زن بابام فحشم میداد و میگفت بابا گمشو برو دیگه گورتو گم کن. بابامم میگفت کی بهتر از این گیرت میاد.

بعدش رفتیم محضر و با چشمونی سرخ و دلی شکسته و درمونده از همه جا به عقد آقای م. دراومدم...

من عروس شدم 

همه عروسا با لباس سفید و آرایشند من ...

همه عروسا دل تو دلشون نیست تا خطبه عقدو بخونن و مال عشقشون بشن اما من گریزون ...

من عروس مردی که تفاوت سنی فاحشی باهام داشت شدم

ادامه دارد...

 

/ 6 نظر / 35 بازدید

[دست][دست][دست][دست]

محمد

اولا ممنون از حضورتون :) منم همه پستای شمارو خوندم .... نمیدونم بگم متاسفم براتون :( اما خب دوس ندارم انرژی منفی ساطع کنم و البته ادامه نوشته هاتونو میخونم ...ان شا ا.. الان وضعیت بهتری داشته باشین .... اما تا الان و اقعا زندگی سختی داشتین :(

آيدا

سلام وبلاگ تونو ديدم واقعا وبلاگ خوبي داريد ، منم يک سايت دارم با موضوع شبکه اجتماعي به اسم کليکي ها محيط خيلي جذاب و سالمي داره با کلي عضو صميمي و مهربان که واقعا خوشحال ميشم بياي و عضو بشي clickiha.net منتظرم عزيز

خاطرات یک تنها

بقیه داستان زود بنویسید منتظر هستم . زندگی شما هم مثل زندگی من شده [ناراحت]

خاطرات یک تنها

خیلی با خوندن داستان ناراحت شدم . امیدوارم از این لحظه شاد باشین

وحید53

ننگ بد هم چی پدر آشغالی نمونه ی این پدرای اشغال رو زیاد دیدمفقط فکر عیش ونوش خوشونن لنگل وکثافتن. تمی دونم اگه رز زنده بود از این بدتر هاشو بهم می گفت